
هربار مجبور شده ام در مقابل تو دست به هاراگیری بزنم...
هربار تو ایستاده ای و تکه تکه شدن من را تماشا کرده ای..
هربار من گناهکار بوده ام ..و مستحق مرگ...
هربار تو باز من را جمع کرده ای و بازگردانده ای...با یک نیشخند گوشه لبت...
می دانم نخستین جنگ هم میان من بوده است و تو...و می دانم تا ابد من باید در این سردرگمی بین تو و نبودن تو دست و پا بزنم...
تو می ایستی آن روبه رو و من مثل یک ابله در میدان کارزار به تو یورش می برم...نگاه کن این منم ..بازنده همیشگی این نبرد.. که باز هم تنم خیال مثله شدن کرده است...
با یک شمشیر به سمت تو می آیم...می آیم تا در پیشگاه تو..قربانی همیشگی در گاهت باشم...
تو باز به نگاه می کنی و حض می کنی از دیدن من...
من می آیم..شمشیر به دست...
ما را در سایت زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: adel بازدید: 139 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت: 20:32
ما را در سایت زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: adel بازدید: 192 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت: 15:23

ما را در سایت زیبا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: adel بازدید: 203 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت: 13:06